خرید بک لینک

امروز سه سال و یک روز از تنهایی مطلقم میگذرد.

بی هیچ عشقی، یاری و هیچ غمخواری...

همین دفتر سیاه را داشته ام و بس، روزهای سختی بود و هر روز سخت تر، عیبی ندارد هر روز مرا قوی تر میکنند و هر روز و هر روز از احساسات بشریم کمتر، هر دقیقه ای که میگذرد به تکه مردی بی روح نزدیک تر میشوم و بی آزارتر نیز.

آی انسانیت چگونه من هنوز هم در فکر آدم صفتی هستم که گذر زمان تمام مرا از یادش برده است؟ نمیخواهم آزارش دهم و به سان تمام این روزهایی که خوشبختیش آرزویم بود میگویم آی روزگار با مرا با خود ببر به زیر خروارها خاک یا به اعماق فراموشی، دیگر حتا فکرش هم آسایشم را به هم میزند میدانم اگر روزی این خط پاره هایم را ببیند پوزخندی میزند بر دیوانگیم، اما مگر نمیداند خود دیوانه ام ساخته. کاش هیچوقت نبیند و نخواند.

راه امشب میبرد سویت مرا

میکشد در بند گیسویت مرا

گاه لیلا گاه مجنون میکند

گرگ و میش چشم آهویت مرا

من تو را بر شانه هایم میکشم

یا تو میخوانی به گیسویت مرا

زخم ها زد راه بر جانم ولی

زخم عشق آورده تا کویت مرا

خوب شد دردم دوا شد خوب شد

دل به عشقت مبتلا شد خوب شد

نوشته شده توسط در پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۶/۳۰ ساعت 0:55 موضوع | لینک ثابت

برچسب: نویسنده: آرمان حسینی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 10:01

صفحه بندی